رهایی جسمانی بازیگر در سیستم استانیسلاوسکی 1
یکی از عناصر پر اهمیت و بایسته ی <سیستم> پرورش هنرپیشگی استانیسلاوسکی که بی آن آفرینش به دشواری انجام خواهد پذیرفت <رهایی جسمانی> یا<رهایی عضلانی> است و بی گمان کامیابی بازیگر در کاربرد مجموعه ی تکنیک روانی سیستم استانیسلاوسکی پیش از هر چیز بایای تسلط بر تکنیک برونی و پذیرش تمام و کمال این عنصر بنیادی است
آن چه از فرایافت عنصر<رهایی جسمانی> می توان به گونه ای چکیده در خاطر سپرد گریز از کشش و فشار جسمانی کنترل و چیرگی ناخود آگاهانه بر خویشتن و تطبیق درونی و برونی اُرگانیزم با هدف های زیستی نقش و نمایشنامه است.
حرکت و عمل جسمانی همواره توجه بسیاری از هنرمندان و پژوهشگران تئاتر را به خود جلب کرده است و نظرات و سلیقه های گوناگونی را در این میان پدید آورده است. چنان که اکنون در بسیاری از هنرکده ها و دانشکده های بازیگری جهان پرورش و تمرین های جسمانی جایگاهی پر ارج در پهنه ی گسترده ی آفرینش صحنه ای به شمار میرود و دستاورد های گران قدری نیز به همراه آورده است. اکنون ببینیم توانایی بازیگر بر حرکات طبیعی نقش و واکنش های حقیقی اُرگانیزم چگونه در سه بخش سازمان میابد و هموندی نزدیک میان اعمال درونی و برونی پدید می آورد:
فشار جسمانی
کوشش های بازیگران در بازسازی و اجرای قوانین زندگی شاید از دور یا در ذهن بسیار آسان و آسوده به نظر آید. یا شاید در نزد بازیگران نیز این پندار رایج باشد که آفرینش نقش هایی نظیر هاملت دن کیشوت و مده آ به آسانی و بی دشواری امکان پذیر است. لیکن هنگامی که زیر نورخیره کننده ی پروژکتورها در برابر چشم تماشاگران به ناگاه احساس کنند که قد و قامتشان به سان تندیس های سنگی افسون شده است آنگاه با شگفتی در خواهند یافت که راهیابی به زندگی طبیعی نقش بی کاربرد سیستم استانیسلاوسکی چه بی فایده و آهن سرد کوبیدن است. باری آنچه فشار جسمانی یکی از آن افسون ها در ارگانیزم بازیگر تاثیر های منفی می گذارد دوگونه است:درونی و بیرونی.
در گونه ی نخست گیرنده های حسی ارگانیزم بازیگر هیجان های شدید و حتی کوچک ترین حرکات دگرگونی ها و فشارهای نابایسته ی عضله ها و مفصل ها و اجزای دیگر بدن را به دستگاه مرکزی عصبی گزارش می دهند و فعالیت مغز را از راستای زیست درست نقش باز می دارند و همچنین وا می دارند تا دستگاه های عصبی نیز به دادن فرمان ها و واکنش های گوناگون پردازند که صرفا" جنبه ی نگهداری و حفظ تعادل دستگاه های اجرایی ارگانیزم را دارد. بنابراین بازیگر روی صحنه به جای زیستن طبیعی درگیر احساس های گوناگون نادرست و نیز اعمال بی شمار نا مربوط اندام خویش می شود و سر انجام به فراموشی دیالوگ ها عدم پذیرش شرایط پیشنهادی ناتوانی تخیل و یا برد عمل سراسری و اندیشه ی اصلی نقش و نمایشنامه دچار می شود به سخن دیگر او بجای آنکه به رویدادهای صحنه توجه کند فقط به شکل راه رفتن و حرکات دست و ابروها می اندیشد که بی گمان در یک دم از خستگی درد آوری در میماند و تمامی اعضای بدنش دچار فلج پیچش و گرفتگی می شود.
وبلاگ رسمی گروه فرهنگی هنری تهلخارلنده
ادامه مبحث بازیگری درس۱۴...
ما را در سایت ادامه مبحث بازیگری درس۱۴ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 178
تاريخ: پنجشنبه
9 اسفند
1397 ساعت: 3:59